تبليغاتX
ما هیچ ما نگاه


ما هیچ ما نگاه

علمی ادبی شخصی



 

امروز خیلی اتفاقی به یکی از وبلاگها سری زدم و در کمال تعجب دیدم که شعرم رو بدون اجازه ی من اونجا کپی کردن  بدتر از اون در شعر دست هم برده بودن و یک قسمتش رو عوض کرده بودن به این ادرس برین و خودتون ببینید

روح باران

زشت ترین کاری که یه ادم می تونه انجام بده اینه که بدون اجازه شعر یکی دیگه رو به اسم خودش بزنه و تازه با وقاحت تمام یک قسمتش رو عوض کنه

شعرم با اسم رویا بود و به تاریخ ۲۹ آبان توی وبلاگم درجش کرده بودم. الانم روی صفحه ست می تونید بخونیدش بعد برید به اون ادرس.

س.ح.ر نوشت : کپی و تقلب حتی در دنیایی مجازی

س.ح.ر نوشت : داریم سر کی رو کلاه می ذاریم واقعا؟؟؟؟

س.ح.ر نوشت : داریم به کجا می ریم؟؟؟

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:58 توسط سحر| |

 

با سلام به همه ی دوستان خوبم!

مدتی غیبت صغری داشتم، که به دلیل بیماری بود.

چند وقتی رو هم با اجازه ی شما مهمون بیمارستان بودم.

ممنونم از تمام دوستانی که با کامنت های گرمشون سراغم رو گرفته بودن و حالم رو پرسیده بودن.

بیماریم همزمان شد با امتحاناتم که 3 امتحان آخرم رو  مجبور شدم غیبت کنم و بقیه هم که هنوز نمراتش اعلام نشده.

راستش امشب اصلا خوابم نمی برد و فکرم مشغول بود چون ترم آخرم همین بهمن ماه بود ولی با این غیبت ها، تمام رفت و آمدی که ترم پیش به ماهشهر داشتم بر باد رفت و الان تعداد واحدهای باقیمانده برای ترم آخرم زیاد شد.

خوابگاه نمی خواستم بگیرم چون  جو اش برام غیر قابل تحمل شده بود الان نگران و ناراحتم و دوست ندارم برم خوابگاه.

بهبود کامل هم پیدا نکردم و متاسفانه وضعیت درمان و دکتر و بیمارستان توی اهواز اصلا خوب نیست. هر دکتری یه تشخیصی میده یکی بهت میگه همین امشبِ که ازرائیل میاد سراغت حواست باشه!! یکی دیگه هم می گه خانم این ادا ها چی از خودت در میاری تو که از من هم سالمتری!!

من بدبختم که فقط درد می کشم و حتی دیگه روم نمی شه که بگم درد دارم. الانم بیشتر به خاطر دردم بود که بیدار موندم.

یه فیلم داشتم نگاه می کردم که به اصطلاح همه چیز از یادم بره

ولی جدی میگم حالم بدتر شد

 با این ترانه ای  که این زیر نوشتم  گریه کردم

نمی دونم چرا ؟ ولی گلوم بدجوری سوخت، بغضمو نمی تونستم تو گلوم نگه دارم

دلم گرفت دردم هم بیشتر شد...

 

چه سخته جدایی

امیدی ندارم

که بی تو بخندم      

که طاقت بیارم

نگامو باور کن

اگر چه دلگیرم

پرواز ما از هم

گناه تقدیره

هنوزم مبهوته

این خواب کوتاهم

خداحافظ همبغضم

خداحافظ همراهم

خداحافظ ای ماه دلگیرم

خداحافظ که دور از تو آروم نمی گیرم

تو رو به خدا سپردم

تنهایی و جدایی تقدیر ما بود

همراه و عاشقانه از هم گذشتیم

افسوس که دنیای ما از هم جدا بود

افسوس که غربت ما بی انتها بود

خداحافظ رویایِ شیرینم

هنوزم تو نگاه تو فرادمو می بینم

دلم گرفته

فرصت نشد پناه بی کسی تو باشم

با بغضی عاشقانه

باید ازت  جدا شم

خداحافظ  تنهایی تقدیر ما بود

خداحافظ که این

جدایی پایان عشق ما نیست...

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 6:58 توسط سحر| |

 

۱

کفش هایت

امشب بر ساحل افکارم دوید

شبی سوخت و کفش های تو سوخت!!

 

*************************************************

 ۲

کفش هایت

در پشت چراغ قرمز چشمانم سوختند!!

 

*************************************************

۳

دیشب

سرم آبستنِ خیالِ

سیاه و خاکستری

ردِ پای کفش ها یت

بر روی ساحلِ طوفان زده ی دلم بود

شبی سوخت و کفش های تو سوخت!!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:24 توسط سحر| |

 

انگشتان سکوت بر لبانم

قفل می زنند

سکوت مرا

در هاله ای از نگین های سرخ

به یغما می برد

ابرهای احساسم

بارانی

رویایم پاییزی سرد،

مردی که به من پشت کرده

و به مهیمانی خش خش برگها رفته

نمی دانم برلبش نقش یک لبخند دروغی ست

یا لبخند تلخ عابری که صدای مرگ را

در میان گام های آرامش می شنود

چه رویایی ست این رویا

به سان روزمرگی های کشنده ی

یک افیونی

تکرار می شود

 مرا غرق می کند

می بلعد

مرد هنوز هم به من پشت کرده ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:52 توسط سحر| |

 

جماعت نسوان

باز هم کمین کرده بودند

به سان کرکسانی لاش خور

درِ گوشی، چیز هایی می گفتند

و با چشمانی دریده

به سان همان کرکسان لاش خور

نگاه ام می کردند

گویا برای خرید تکه ای پارچه آمده بودند

یا شاید هم گاوی شیرده

آری به گمانم همین گاو شیرده  وصف بهتری باشد

خوب گاو را نگاه می کردند

چشمان گاو

دندان های گاو

و ...

و برای اطمینان بیشتر از صاحب گاو نگون بخت

سوالاتی را با وقاحت می پرسیدند؟

تا مبادا سرشان کلاه برود

و آن بلا نسبت الاغی را که به دنبال خودشان راه انداخته بودند

 فقط سر تکان می داد

نمی دانم این سر تکان دادن ها به چه معنی بود؟

الاغ ها هم ار  اری  می کنند

ولی به گمانم این یکی الاغ صامت بود

نمی دانم در آخر قیمتم به اندازه ی یک متر پارچه ی حریر شد یا

یک متر پارچه ی بُنجل هندی

نمی دانم مرا با زیر بنای خانه ی پدری ام اندازه می گرفتند یا ...

در آخر قدر و منزلتم به اندازه ی همان زیر بنای خانه ی پدری ام رقم خورد

چقدر امروز آدم ها به چشمم کوچک و حقیر آمدند

تهی ، پوچ

دروغگو و ریاکار

 

س.ح.ر نوشت : فکر کنم تا چند وقت دیگه که قیمت ملک بیشتر 

بشه قیمت منم بیشتر می شه!

س.ح.ر نوشت : عجب عصر جمعه ی مزخرفی بود امروز هر انچه 

را که نباید می دیدم و نباید می شنیدم هم شنیدم و هم دیدم!

س.ح.ر نوشت :

آدم خیلی حقیره بازيچهء تقدیره

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزيره

حتی خود تولد آغاز راه مرگه

حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه



آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم

با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويدیم

تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم

تا خنده رو ببینیم از گريه آینه ساختیم



آدم خیلی حقیره بازیچهء تقدیره

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره



فرصت همین امروزه برای عاشق بودن

فردا می پرسیم از هم غريبه ای یا دشمن

ای آشنای امروز عشق منو باور کن

فردا غريبه هستی امروز و با من سر کن



تولد هر قصه یه جادهء کوتاهه

اول و آخر مرگه بودن میون راهه

اگر چه عاجزانه تسلیم سر نوشتیم

با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم



آدم خیلی حقیره بازیچهء تقدیره

پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:14 توسط سحر| |

 

از میان سر انگشتان کدام خورشید

بر اسکله ی سیاه و متروک دلم تابیدی

نسیم در میان

برگهای سرو پیر رقصید

امتدا شب سیاه چشمانم

سپیده ی صبحگاه چشمان معصوم تو بود

امشب کارون عروس حجله ی

چشمان تو ست

شرجی دلم را پایانی نیست

امشب کارون

را در حصیری سبز

به من بده

چشمانم تاب انتظار ندارد

امشب کارون را بیاور...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:10 توسط سحر| |

 

 سرم زوزه می کشد

 فنجان قهوه شکست

باید در تکه های فنجان

به دنبال فالت باشم

چه نشانه ی شومی بود

این شکستن فنجان

ارتعاشات منفی ات

به یک فنجان قهوه

هم رحم نکرد... 

 نشانه های فال تو 

از نشانه های من بی ثمرتر است...

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:18 توسط سحر| |

 

بس دیگه ...

جمع کن بساط

خنزر پنزرتو

داری حالمو به هم میزنی ...

********************************************

 امروز آمده ام

 تا به تو بگویم

 آب نبات چوبی تو مرا گول نمی زند

 کلاه های تو برای سرم کوچک اند

 سرم بزرگ شده ...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:3 توسط سحر| |


Design By : Night Skin