ما هیچ ما نگاه
علمی ادبی شخصی
جماعت نسوان باز هم کمین کرده بودند به سان کرکسانی لاش خور درِ گوشی، چیز هایی می گفتند و با چشمانی دریده به سان همان کرکسان لاش خور نگاه ام می کردند گویا برای خرید تکه ای پارچه آمده بودند یا شاید هم گاوی شیرده آری به گمانم همین گاو شیرده وصف بهتری باشد خوب گاو را نگاه می کردند چشمان گاو دندان های گاو و ... و برای اطمینان بیشتر از صاحب گاو نگون بخت سوالاتی را با وقاحت می پرسیدند؟ تا مبادا سرشان کلاه برود و آن بلا نسبت الاغی را که به دنبال خودشان راه انداخته بودند فقط سر تکان می داد نمی دانم این سر تکان دادن ها به چه معنی بود؟ الاغ ها هم ار اری می کنند ولی به گمانم این یکی الاغ صامت بود نمی دانم در آخر قیمتم به اندازه ی یک متر پارچه ی حریر شد یا یک متر پارچه ی بُنجل هندی نمی دانم مرا با زیر بنای خانه ی پدری ام اندازه می گرفتند یا ... در آخر قدر و منزلتم به اندازه ی همان زیر بنای خانه ی پدری ام رقم خورد چقدر امروز آدم ها به چشمم کوچک و حقیر آمدند تهی ، پوچ دروغگو و ریاکار س.ح.ر نوشت : فکر کنم تا چند وقت دیگه که قیمت ملک بیشتر بشه قیمت منم بیشتر می شه! س.ح.ر نوشت : عجب عصر جمعه ی مزخرفی بود امروز هر انچه را که نباید می دیدم و نباید می شنیدم هم شنیدم و هم دیدم! س.ح.ر نوشت : آدم خیلی حقیره بازيچهء تقدیره از میان سر انگشتان کدام خورشید بر اسکله ی سیاه و متروک دلم تابیدی نسیم در میان برگهای سرو پیر رقصید امتدا شب سیاه چشمانم سپیده ی صبحگاه چشمان معصوم تو بود امشب کارون عروس حجله ی چشمان تو ست شرجی دلم را پایانی نیست امشب کارون را در حصیری سبز به من بده چشمانم تاب انتظار ندارد امشب کارون را بیاور... سرم زوزه می کشد فنجان قهوه شکست باید در تکه های فنجان به دنبال فالت باشم چه نشانه ی شومی بود این شکستن فنجان ارتعاشات منفی ات به یک فنجان قهوه هم رحم نکرد... نشانه های فال تو از نشانه های من بی ثمرتر است... بس دیگه ... جمع کن بساط خنزر پنزرتو داری حالمو به هم میزنی ... ******************************************** امروز آمده ام تا به تو بگویم آب نبات چوبی تو مرا گول نمی زند کلاه های تو برای سرم کوچک اند سرم بزرگ شده ... از بچه گی آرزو داشتم که یه ماشین داشته باشم ولی با جریانی که برام اتفاق افتاد حالا دیگه ... روز پنج شنبه هفته ی گذشته بود اگه اشتباه نکرده باشم. دوست شفیق و عزیز بنده طی تماسی اعلام کرد که می خواد امشب جهاد کنه و با ماشین بیاد دنبالم. البته چند باری باهاش تماس گرفته بودم و ابراز محبت و از این چیزها هست که می گن بهش کرده بودم و بهش گفته بودم که دوست دارم یه شب باهات برم بیرون. خلاصه اون هم رگ غیرتش ورم کرده بود و دلش برای رفیق خوب و نازنینش که بنده یعنی سحر خانم گل باشم سوخته بود و اومد دنبالم. خلاصه که ایشان پیشرفتهای زیادی کرده بودن و با یک دستگاه پرشیا نوک مدادی خوش رنگ جلوی درب منزل ما پس از یک دوره غیبت صغری ظهور کردن. ما هم که ذوق مرگ شده بودیم که ،به به چه ماشینی و چه دوستی با همان ذوق مرگیمان سوار ماشین شدیم و با روش بسیار ظریف مشت و لگد خرید ماشین جدید را به ایشان تبریک گفتیم. ایشون هم پس از احوال پرسی ظریفی که با من داشتن. از رانندگی شون و از کمالتشون در رانندگی واسم گفتن و کلی به من ایراد گرفتن که چرا با وجود اینکه چند سالی هست گواهینامه گرفتم چرا تا حالا ماشین نخریدم و ازم قول گرفت که هر چه سریعتر این کارو بکنم. من هم که حسابی توی جو بودم به ایشون قول دادم که حتما در اسرع وقت این کارو می کنم. ایشان هم به ما دستور دادن که کمربند ایمنی مان را سفت ببندیم مبدا خدای ناکرده بلایی بر سر مبارکمان در حین رانندگی نازل شود. ما هم اطاعت امر کردیم و دل را به دریا زده با ایشان همسفر شدیم. چشمتان روز بد نبیند این دوست ما پای مبارکش را از روی پدال گاز بر نمی داشت و با سرعت سر سام آوری رانندگی می کرد. هر چقدر به ایشان هشدار دادیم که لطفا کمی پای مبارکتان را از روی پدال گاز بردارید و به من که دختری دانشجو و جوان و با هزاران آرزو در سر هستم رحم کنید ولی ایشان بدتر گاز می دادند. خلاصه که چندین بار نزدیک بود جان مبارکمان را در جاده از دست بدهیم. و چندین بار با وجود کمربند ایمنی، نزدیک بود که با مخ در شیشه پرس شویم. و گمان میکنم که چندین بار به خاطر رانندگی وحشتناک دوست عزیزم از رانندگان محترمی که با وسایل نقلیه شان در حال رانندگی بودن فحش و ناسزا شنیدیم و به روی مبارکمان اصلا نیاوردیم که چه ناسزاهایی می گویند. دوست خوبم شهر رو با میدان رالی اشتباه گرفته بود. دوستم تازه فیلش یاد هندوستان کرده بود و می خواست در حین رانندگی به صدای دلخراش چند تن از خوانندگان عزیز که به دلیل مسائل سیاسی و امنیتی از ذکر نام آنها معذورم گوش کنه و ما هم مانده بودیم که چه اشتباهی کردیم که ابراز محبت و دل تنگی و ... کرده ایم و خلاصه که حسابی به خودمان لعنت فرستادیم که عجب مغلطه ای کرده ایم. خلاصه اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد و ما به یک دستگاه 206 با شدت هر چه تمام تر برخورد کردیم. من و دوستم تا 5 دقیقه ی اول نمی دانستیم که در چه سیاره ای به سر می بریم و با چه موجودات فضایی برخورده ایم . و خلاصه با داد و فریاد های راننده ی ماشین 206 به خودمان امدیم و فهمیدیم که هنوز در سیاره ی محبوبمان زمین و در میان انسان های دیگر به سر می بریم. صاحب ماشین مرد میانسالی بود که به شدت قاطی کرده بود و صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود چون هر دوی ما رو دختر(و یا به قول یکی از دوستان ضعیفه) یافت نتوانست با کلمات آبدار داغ دلش را خالی کند و مثل مرغ سر کنده از این سمت خیابان به آن سمت خیابان می پرید. سر شما را درد نیاورم با کلی التماس و خواهش دوستم گواهینامه شو با آدرس منزل و شماره تلفن در اختیار اون آقا قرار داد تا کار به پلیس راهنمایی رانندگی نکشه و ماشینشو توی پارکینگ به قولی نخوابونن. نکته ی جالب داستان : و اون آقا هم بیاد و خسارت ماشین رو تمام و کمال و تازه یه چیزی هم بیشتر از اون مقدار از جیب مبارک پدر دوستم دریافت کنه. س.ح.ر نوشت : حالا می فهم که چرا پدرم و به خصوص برادران خوبم با اینکه من ماشین داشته باشم مخالفن ! س.ح.ر نوشت : راستش با این اتفاقی که واسم افتاد نمی دونم دنبال آرزومو بگیرم یا بی خیال شم ! س.ح.ر نوشت : چند شبی هم به خاطر این اتفاق خواب خوش نداشتم و با کابوس اینکه با ماشینم به ته دریا پرت می شدم از خواب می پریدم. س.ح.ر نوشت : به حرفهایی دوستانتون که تازه ماشین خریدن و از رانندگی شون در حد مایکل شوماخر یاد می کنن اعتنایی نکنید و به اون ها اعتماد نکنید. در جعبه ی مدادهای رنگیم جای یک مداد، رنگی کم بود در نقاشی دخترک جای یک خورشید کم بود در خانه ی همسایه جای یک پدر کم بود در چشم من جای یک اشک کم بود در قلب تو ، ... کم بود نمی دانم شاید جای یک عشق کم بود نمی دونم شایدم جای من کم بود نمی دونم تو این گیری ویری همه جا یک چیزی کم بود شما می دونید دیگه جای چی کم بود؟! مرگ در گوش هکتور زوزه می کشید، هکتور می دانست که فردا دیگر غروب آفتاب را نخواهد دید. فردا... هکتور کشته شد به همین سادگی ... به فجیع ترین شکل نعشش بر زمین کشیده شد، و به اردوگاه دشمن منتقل شد. التماس های پدر جسد فرزند محبوب در خون غلتیده را به قلعه باز گرداند. جسد هکتور مردی که دوست داشتم در میان شعله های آتش سوخت... من... آتش... آتش هنوز هم می سوزد! س.ح.ر نوشت : هکتور به خاطر تمام محبتی که در چشمان معصومت موج می زد دوستت دارم!! من از پس کدامین ثانیه ی زمان گریستم ای، لا احداً الا سِواک فهل ترانی یا، مَن لا احداً الا سِواک؟! گریستم به نشانی ، چاله ی روی چانه ام به نشانی ، حومه ی ماهشهر ، زباله دانی ، دخترک به نشانی ، شلمچه ، بمب ، نابینایی پدرم به نشانی ، من ، نخل های سوخته ی دلم به نشانیِ شب های سیاه غربتِ مادرم ای لا احداً الا سِواک فَلا مَن ناصراٌ ینصرونی؟! هل تنصرونی؟ یا من لا احدا الا سواک؟!
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزيره
حتی خود تولد آغاز راه مرگه
حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه
آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم
با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويدیم
تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم
تا خنده رو ببینیم از گريه آینه ساختیم
آدم خیلی حقیره بازیچهء تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره
فرصت همین امروزه برای عاشق بودن
فردا می پرسیم از هم غريبه ای یا دشمن
ای آشنای امروز عشق منو باور کن
فردا غريبه هستی امروز و با من سر کن
تولد هر قصه یه جادهء کوتاهه
اول و آخر مرگه بودن میون راهه
اگر چه عاجزانه تسلیم سر نوشتیم
با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم
آدم خیلی حقیره بازیچهء تقدیره
پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره
| Design By : Night Skin |


